سيد محمد باقر برقعى

1495

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

اى دريغ اين روزها هواى غزل عاشقانه نيست * بيدل‌تر از زمانهء ما هم زمانه نيست بسيار نوبهار در اين باغ خيمه زد * امّا به روى هيچ درختى جوانه نيست بر سازها غبار غريبى نشسته است * يا فصل ، فصل رويش باغ ترانه نيست ؟ جان مىدهيم و حسرت بسيار مىبريم * اين هستى و بال ، كم از تازيانه نيست روزى زمانه بر سر مهر آيد اى دريغ * ديگر از اين بهار جوانى نشانه نيست چراغ و چاره ماه من ، در بلند شبانه * مىدرخشى ، فراز ترانه روشنى ، روشن از جلوهء تو * رونق گلشن از جلوهء تو ياد تو در شب بىستاره * گمرهان را چراغ است و چاره مىسرايم به نرماى آواز * اوج انديشه‌اى ، بال پرواز باغ دل از تو سرشار و لبريز * پيك و پيغام تو زندگى خيز از تو گفتيم و گفتند و خواندند * عاقبت پاى وصف تو ماندند ناى جان در نوا از دم تو * اى خوش آن دل كه دارد غم تو وصل اگر لحظه‌اى رخ نمايد * عالم از نو به شادى درآيد صبر ما گرچه ايّوب‌وار است * دل چنان كودكى بىقرار است اين همه شور و شوق و ترانه * از تو در جاى ما زد جوانه لاله از عشق تو داغدار است * مرغ حق بىتو بالاى دار است حسرت آتش شد و شعله برزد * از دل كشتگان تو سرزد ياد تو رقص خون در سپيده * لاله از قلب عاشق دميده همرهى كن كه وامانده فرياد * هم‌صدايى مگر رفته از ياد ؟ روح آتش خوب است شراب ، صاف و بىغش باشد * در سردى دى چون روح آتش باشد ايّام اگر به كام مىخواران نيست * چون زلف پريش تو مشوّش باشد